محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

چند روز سخت

عزیز دلم چند روزه مریض شدی و سرما خوردی اما دیروز که خیلی حالت بد شد و از بغل من پایین نمیومدی . تبت خیلی بالا رفته بود و مدام ناله میکردی و میگفتی آی آی   خیلی مظلوم شده بودی و قیافت کاملا عوض شده بود چشمای خوشگلت کاملا بیماریت را نشون میداد .چند بار گریه مامانی را در اوردی  البته دلم به حال  مظلومیتت میسوخت الهی که همیشه سالم و سرحال باشی گلم .   دوستت دارم خیییییییییییییییییییییلی زیاد برای سرما خوردگیت برم هگزین و اموکسی کلاوبرای ابریزش بینیت هم دیفن هیدرامین خوردی . ...
11 آذر 1391

محیای من.....

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن. یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم. برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… . وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر. وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو. وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… ه...
8 آذر 1391

یک مرحله به جلو

سلام به گل دخترم مامانی شما الان 646 روزته و من چند روزه که تلاش میکنم تا شما را از شر پوشک راحت کنم .   تقریبا نیمی از روز را مشغول سروکله زدن با شما گلدونه هستم . خونه مامان جون اینا چند بار گل قالی را اب دادی و ........ ...
6 آذر 1391

پروژه سنگین

سلااااااااااااام دردونه خانوم سلامم را مثل خودت گفتم بلند و کشدار....... واما پروژه سنگین مامان خانم از پوشک گرفتن شما بود وخیلی جالبه که بدونی  اصلا مامانی رااذیت کردی و تقریبا دوهفته ای یاد گرفتی که جیشت را بگی..... دو سه بار بیشتر تو خونه جیش نکردی اونهم تو اشپزخونه که به راحتی میشد اب کشید . البته این را هم بگم که حسابی تو خونه مامان جون گلا را اب دادی و ده بیست باری اونجا را ابیاری کردی . ...
6 آذر 1391
1